زندگی سبز
حسبنا الله و نعم الوکیل

وای از اون روزی که سی دی زندگیمون

 

 رو بذارن تو دستامون و بگن برو نگاه کن . 

 

 

خدایا میشه بعضی از قسمتاشو پاک کنم؟

[ ۱۳٩۱/٩/۳٠ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن و زندگی یعنی همین بهانه های کوچک گذرا.
یلداتان مبارک و زندگیتان پر از بهانه های شاد باد

 سفره آرایی شب یلدا به سبک سنتی و یا مدرن

 

 

 

 

 

 

توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند
زودتر صبح بشه هم هستی ؟

[ ۱۳٩۱/٩/٢۸ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

 

 برف می بارد و طفلان ، همه شاد

برف می بارد و یاران همه مست

سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست

قند می ساید ،  به سر تازه عروسان دیار من و تو 

بر سر شهر  من و کوی من و برزن من

شده پر برف همه دامن من

برف می بارد و هر دانه برف

پیک خوشبختی هاست

ای فلک قند بسای

بر سر تازه عروسان دیار من و او

بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ

ره دل می پویند


کاج بر سر زده تاجی همه الماس سپید

دانه ها روشن و نورانی و پاک

می نشیند برِ خاک ، می زداید ز دلِ پر اندوه

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

این تصویر اوست در آب یا حسین(ع)؟

 

 

 

 

 

 

 

 

عباس(ع) مشک را بر دوش می اندازد

دو دست به زیر آب می برد و فرا می آرد

تا پیش روی چشم...

عجبا! این تصویر اوست در آب یا حسین(ع)؟

این درست همان لحظه ای است

 که عباس(ع) یک عمر برای رسیدن به آن تلاش کرده است.

اکنون دیگر چه نیازی به آب؟!

دستهایش را بازمی کند و آب را به شریعه برمی گرداند.

دل به حکم امام عشق می سپارد

 و سپاه عقل را مضمحل می کند.

مگر تو از آب توان می گیری؟!

مگر تو به مدد جسم راه می روی؟!

برای من اکنون جنگیدن اصل نیست.

عشق به حسین(ع) اصل است.

حتی جنگیدن در راه حسین(ع) هم به اندازه ی خود حسین(ع) اصل نیست.

اصل حسین(ع) است!

اصل این است که وقتی حسین(ع) تشنه است

وقتی سکینه ی حسین(ع) تشنه است

وقتی بچه های حسین(ع) تشنه اند

آب خوردن من نامردی است

نامردی است

نابرادری است

نا عاشقی است

نا مواساتی است

خلاف اصول عشق ورزیدن است!

خلاف از خود تهی ماندن و از معشوق پر بودن است.

به خدا که من لب به آب نمی زنم

وقتی که محبوبم حسین(ع) تشنه است.

سر اسب را به سمت خشکی برمی گرداند

و با لب و دهانی به خشکی کویر شعری را با خود زمزمه می کند...

اکنون دیگر او تشنه ی آب نیست.

تشنه ی دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است

و انگار او نه مشک

که آب حیات عالم را با خود حمل می کند

[ ۱۳٩۱/٩/٢٤ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]
خـــــــــــدا ...

شهسواری به دوستش گفت: "بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند."

دیگری گفت: "موافقم، اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم."

وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: "سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید"

شهسوار اولی گفت: "می بینی؟ بعد از چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم!" و دیگری به دستور عمل کرد.

 وقتی به دامنه کوه رسیدند، هنگام طلوع بود. انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مؤمن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند... !

 

                                                                    

 

 
[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]
یادم باشد که خدا هست

 هر وقت از آسمان نا امید می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از آدم ها دلگیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از دنیا سیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از انتظار خسته می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در پوچی غرق می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از زمان فاصله می گیرم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در خودم گم می شوم

... یادم باشد که خدا هست

یادم باشد که خدا باران را بر من هدیه کرد تا از آسمان نامید مباشم.

...مهربانی را به من هدیه داد تا بتوانم به آدم ها هدیه کنم.

...وعده ی مرگ را به من داد تا به دنیا دل نبندم.

...با تولد هر کودک شوق زندگی کردن را در من دو چندان کرد.

... وبا لبخند هر کودک معصوم زندگی برایم شیرین تر می شود.

و عشق...

عشق را به من هدیه کرد تا در انتظار معشوق جان دهم.

...یادم باشد که خدا با نگاه مهربانش  جاده ی تاریک زندگی مرا روشن می کند،

تا از تاریکی نترسم و همراه من است 

                              و دستان مرا گرفته

                                         و مرا راهنمایی میکند تا...

                                                                       تنها نباشم !

 

[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

you can!

I do not know that what the future holds,but I do know who holds the future !

It is only the coward who gives up while there is still hope .

To hope is to believe that God will act at exactly the right moment .

Hope is to keep believing that God has planned something better for us and that

we need to work  together with him to accomplish it .

Be certain that " YOU CAN " !

Hold on to life !

Hold on to hope !

Hold on to God !

And one day the sun will shine again ! 

نمی دانم چه در دست های آینده است ، امّا می دانم آینده در دست چه کسی است !

این تنها آدم بزدل است که وقتی هنوز امیدی هست ، تسلیم می شود .

امید داشتن یعنی باور به این که خدا درست در لحظه ی مناسب وارد عمل خواهد شد .

امید داشتن حفظ این باور است که خدا ، چیز بهتری برای ما مقدّر کرده است؛و ما باید دست به دست او دهیم تا به تحقّق اراده اش نائل شویم .

مطمئن باش که " تو می توانی " !

به زندگی چنگ بزن .

امید داشته باش .

دست به دامان خدا شو .

خورشید بار دیگر خواهد درخشید.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گقت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.پرنده این را گفت و پر زد.

انسان پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو پا و دو بال آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟»

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

 

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

زندگی از آن توست

Hard times can help us apprecicate life even more.

Life changes as we graw,

anol we must learn to accept this.

The more we learn, the more we grow.

Be happy! Your whole life is abead of you.

It is your life, your chance

to be who and what you want to be.

 

سختی ها به ما می آموزند که قدر زندگی را بیشتر بدانیم.

زندگی تغییر می کند همانگونه که رشد می کنیم،

این حقیقتی است پذیرفتنی .

آموختن بیشتر، رشد بیشتر را به همراه می آورد.

شاد زی!  زندگی به تمامی در برابر توست.

زندگی از آن توست،

و فرصتیست در برابرت که کسی و چیزی باشی که می خواهی.

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

دلم تنگ است...

دلم تنگ است...

 

دلم تنگ است...

 

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

 

سکوت از کوچه لبریز است

 

صدایم خیس و بارانیست

 

نمی دانم چرا در قلب من

 

                                  پاییز...

 

                                          طولانیبست

 

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست
دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی
بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها
بخوانی نغمه‌ای با مهر
دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات
خورشید مهری، رخ بتاباند
دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر
دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی
با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن
فاصله داری
و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی
دعایت می‌کنم
روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد
با عشق
بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور
ببوسی سجده‌گاه خالق خود را
دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و
با او بگویی:
بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معناست
دعایت می‌کنم روزی
نسیمی، خوشه اندیشه‌ات را
گرد و خاک غم، بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می‌کنم وقتی به دریا می‌رسی
با موج‌های آبی دریا، به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی
بسان قاصدک‌ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان، بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی، بنوشانی
دعایت می‌کنم روزی بفهمی،
در میان هستی بی‌انتها، باید تو می‌بودی
بیابی جای خود را، در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، به یاد آرد
دعایت می‌کنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره‌ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می‌پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ‌کس
دعایت می‌کنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله‌بارت را

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

 

برایت آرزو می کنم

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

 

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]

 

دلواپس رفته ها نباش...

از آنچه مانده هنوز می شود کلبه ای ساخت بی دیوار....

[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدا را بخوان در هر لحظه تنها رفیق ما اوست من و تو تنها نیستیم غمگین مباش
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب