زندگی سبز
حسبنا الله و نعم الوکیل

 


 

 

 



دوران خوش کودکی

انگار همین دیروز بود که کودک بودم و در مزرعه ها و دشتهای سر سبز دنبال پروانه ها و سنجاقکها می دویدم . شادی من بی اندازه و طراوت و شوق کودکانه ام  در وصف نمی گنجید .

ابرهای سیاه و کبود با دستهای کوچکم کنار میرفتند و خورشید با یک اشاره انگشتم ، نور می افشاند . در آن سالها فکر می کردم بهار همیشگی است و فصلهای دیگر یک شوخی موقت اند . هیچ کینه ای نمی توانست در دل من اقامت دائم داشته باشد و هیچ جدایی و قهری بیشتر از یکی دو ساعت به طول نمی انجامید . همه چیز زلال و شفاف بود و بادبادک آرزوهایم تا اوج آسمان مجال پرواز داشت .




دوران خوش کودکی

انگار همین دیروز بود که کودک بودم و در مزرعه ها و دشتهای سر سبز دنبال پروانه ها و سنجاقکها می دویدم . شادی من بی اندازه و طراوت و شوق کودکانه ام  در وصف نمی گنجید .

ابرهای سیاه و کبود با دستهای کوچکم کنار میرفتند و خورشید با یک اشاره انگشتم ، نور می افشاند . در آن سالها فکر می کردم بهار همیشگی است و فصلهای دیگر یک شوخی موقت اند . هیچ کینه ای نمی توانست در دل من اقامت دائم داشته باشد و هیچ جدایی و قهری بیشتر از یکی دو ساعت به طول نمی انجامید . همه چیز زلال و شفاف بود و بادبادک آرزوهایم تا اوج آسمان مجال پرواز داشت .

انگار همین دیروز بود که صبحها به فرشتگان سلام می کردم و بوسه ای به سوی آسمان می فرستادم . صدای همه گلها را می شنیدم و نام خود را روی تک تک گلبرگها می دیدم . من فکر می کردم روزگار بر همین منوال خواهد گذشت و پدر و مادرم هیچ گاه جامه پیری را به تن نخواهند کرد و با موهایی سیاه در کنارم خواهند ماند . فکر می کردم حوض خونمون همیشه پر از ماهی های قرمز خواهد بود و هر شب می توانم چراغ ماه را روشن کنم و به ستارگان ، شب بخیر بگویم .

فکر می کردم چرخ گردون تا ابد بر مراد من خواهد گشت و غبار هیچ غمی بر آیینه ی زندگیم نخواهد نشست ، اما .....

اما سالها مثل برق و باد و به پلک بر هم زدنی آمدند و گذشتند و من از دوران لطیف و خوش کودکی فرسنگها دور شدم . کم کم فهمیدم که به جز چشمه و خورشید و گلهای رنگارنگ ، مراب و کویر و صخره و سنگ هم هست . آری ، من فرود آمدن صاعقه های بی رحم رنج و سختی را بارها بر شانه هایم حس کردم و آنگاه به این نتیجه رسیدم که کودکی هرگز باز نمی گردد و باید خود را برای تحمل و مقابله با غمها و مصیبت های مختلف آماده کنم .

زندگی یک خیابان بی انتهاست که اگر درست در آن قدم برداریم به سر منزل مقصود می رسیم و دوست را در آغوش می کشیم ، اما اگر خواسته یا ناخواسته قدم از راه راست بیرون بگذاریم ، به دره های غفلت و ضلالت سقوط می کنیم .

اگر چه جسم ما به دوران کودکی بر نمی گردد ، اما روحمان را می توانیم در حال و هوای کودکی تازه نگه داریم و به دور از قهر و کینه ها و خودخواهی ها ، سبز و با طراوت باشیم. 

 

خدا جون ، منو ببخش

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٦/۱٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدا را بخوان در هر لحظه تنها رفیق ما اوست من و تو تنها نیستیم غمگین مباش
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب