زندگی سبز
حسبنا الله و نعم الوکیل

یک روزی مشکلات مردم به قدری زیاد شد که دیگه طاقت نداشتند بلند بشن و شاکی رفتن پیش خدا.
خدا پرسید: چی شده؟
بنده های خدا گفتن: ما از این همه غم و غصه به ستوه اومدیم مگه نه اینکه بنده توییم و هر خواسته ای داشته باشیم برآورده میکنی ... ما غم و درد و رنج نمیخواهیم ...
خدا گفت: اینکه این همه داد و فریاد نداره هر کسی بره، یه پارچه برداره، هر چی غم و غصه داره بزاره تو اون و گره بزنه بعد بقچه هاتون را بندازید توی چاه بزرگ شهرتون تا از دست اونا خلاص بشید.
مردم خوشحال برگشتن و همه غمهاشون را بقچه کردن و انداختن توی چاه.
چه روزای خوبی بود اما کم کم همه چیز عادی شد مردم دیگه بهونه ای برای دلتنگی و اشک ریختن نداشتند ... مردم حوصلشون سر رفته بود ...
دیگه طاقت این همه یکنواختی را نداشتن باز جمع شدن و رفتن پیش خدا.که ای خدا ما حوصلمون سر رفته ،غم هامون را میخواهیم ...
خدا گفت: خوب برید از تو چاه در بیارید.
بنده های خدا رفتن و همه بقچه ها را از تو چاه در آوردن. هر کسی خوشحال بقچه ای برداشت و راهی خونش شد.
وقتی گره بقچه رو باز کرد با تعجب دید که واااااااااااااای چه غم بزرگی این که مال من نیست.
بنده های خدا به خدا گفتن: فکر می کردیم غم خودمون بزرگ ولی دیدیم غم دیگری بزرگتره ... خدایا ما غمهای خودمون را می خواهیم ...
خدایا شکرت واسه غمهای قشنگی که بهم دادی
امیدوارم هیچ وقت غمم اندازه غمهای دیگران نباشه و هیچ وقت غمهای دیگران اندازه غم من نباشه!

[ ۱۳٩٢/٤/۱۱ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هانیه.ن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

خدا را بخوان در هر لحظه تنها رفیق ما اوست من و تو تنها نیستیم غمگین مباش
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب